داستان :

صبر ایوب

ایوب(ع) پیامبر خدا مردی مالدار و ثروتمند بود و فرزندان بسیاری داشت و بدنش سالم و پرقدرت بود. خداوند سبحان خواست او را امتحان  کند و او را با سختی‌ها بیازماید. این شد که همه اموالش را از بین برد و خانواده‌اش را از او دور کرد. فرزندانش از دنیا رفتند و بدنش دچار بیماری های بسیار شد و یاران و برادرانش از او دور شدند. ایوب در برابر کوه بلایا و مشکلات با صبر و خرسندی ایستاد و پروردگارش را شکر و سپاس گفت. او هنگام از دست دادن فرزندان و دارایی‌اش می‌گفت : « الحمدلله ... الحمدلله ... »ایوب ناامید نشد و از طولانی شدن  بیماری و بلایش به تنگ نیامد بلکه همیشه با این گفته به سوی پروردگارش رو می‌کرد: « ربّ انّی مسّنی الضّر و انت ارحم الرّحمین »« پروردگارا! به رنج و سختی رسید، اما تو مهربان‌ترین مهربانانی.  »پس از زمان زیادی صبر و شکیبایی، خداوند سختی‌های ایوب را به کنار زد.روزی به ایوب فرمان داد که زمین را با پایش بکوبد. ایوب چنین کرد وآب سردی زیر پایش فوّاره زد. ایوب از آن آب خورد و خود را با آن شستشو داد. همان دم بیماری او از میان رفت و سلامتی به او بازگشت. سپس خانواده و دارایی‌اش نیز به او بازگشتند و خداوند در آنها برای او برکت قرار داد.خداوند ایوب را به خاطر شکیبایی‌اش سپاس گفت و فرمود : « انّا وجدناه صابراً نعم العبد انّه اوّاب »« به درستی که شما را شکیبا یافتیم، چه خوب بنده‌ای است! به راستی که او از توبه کنندگان است . »

 برگرفته از: کتاب 101حکایت اخلاقی